* « ... الان هر کی هر کی ست. مملکت باید بزرگ تر داشته باشد، یک بزرگ تر درست و حسابی، مثل بابای خانه که هم نان می دهد هم کتک می زند. بزرگ تر مملکت باید مثل ناصرالدین شاه باشد که پرسید ساعت چند است؟ گفتند هر ساعت که میل شماست قربان! یا مثل رضا شاه که گفت برو گم شو، طرف رفت خودش را کشت. این جوری به مزاج این مردم هم سازگارتر است ... »

۰

*« ... مصدق با توده ای ها دست به یکی کرده بود شاه را از مملکت بیرون کند. توده ای ها همه چیزشان اشتراکی بود. حتا زن هاشان، حتا تنبان های پاشان، حتا ... پیرمرد ریغو می خواست شاه بشود. شعبون روزنامه را نشان اش داده بود و گفته بود: فقط برو تو بحرش! پیرمرد تریاکی متصل هم زیر پتوست ...»

۰

*« ... شش ماه شد یک سال. کرامت احساس تنهایی می کرد. دیگر هیچ زنی اتش تن اش را تیز نمی کرد. غروب ها خسته و دمغ و تنها به خانه بر می گشت. سر راه دو سه پر کباب و دو سه شاخ ریحان می گرفت. ماست و خیاری درست می کرد و نم نم می خورد. یک مرغ عشق هم خریده بود. اخر شب با چشم گریان پای قفس درد دل می کرد.

تنها بود. از کی باید سراغ می گرفت؟ مردهای میهمانی های اعیانی؟ نه، از جنس ان ها نبود. مردهایی که خودشان را با دستمال های عطری پاک می کردند. میان شان شاعر و نویسنده بود، دکتر و مهندس بود، نقاش و مزقاتچی بود، هنرپیشه و فوتبالیست، خلبان و اوازه خوان، معلم دانشگاه و روزنامه نویس، تاجر و کارخانه دار و افاده شان دنیا را برداشته بود. می توانستند با فرنگی ها به زبان ارمنی حرف بزنند. به دربار و ساواک مربوط بودند و پدر یا پدر جدشان سرهنگ بود. با جوراب های سفید زنانه تنیس بازی می کردند. توی استخر روی تشک بادی، عینک به چشم می خوابیدند ( اگر اشتباه نکند اسم این عینک ها « ری بن » بود و حکمن محصول مشترک شاه عبدالعظیم و المان غربی بودند ). خرچنگ و خاویار می خوردند و بعد از حمام به تن شان کرم می مالیدند. بتّه مرده ها توی حوضچه ی اب سرد سونا فقط ان قدر می ماندند که بشود تا شماره ی سه شمرد. با زن ها جلوی چشم شوهرهاشان روبوسی می کردند، به کوکتل پارتی می رفتند، کاپوچینو و قهوه ی اسپرسو می خوردند، با توتون فرنگی پیپ می کشیدند، پیراهن توری می پوشیدند و مثل زن ها موقع عطسه دست جلوی دهان می گرفتند و به جای دستمال یزدی بزرگی که می شد توش فین شیپوری کشید، دستمال سفید همراه داشتند، ان هم به اندازه ی یک دست، ان هم توی جیب کوچک بالا... از همه شان حال اش به هم می خورد. نرینگی صریح این ملت زیر فشار اداهای زنانه ی مردها، عطرها و پودرهای گران، جواهرات و غذاهای فرنگی، زبان های خارجی و استیک هایی که فقط با کارد و چنگال می شد ان ها را خورد، دامن های کوتاه و شلوارهای چسبان، دانشگاه ها و کتاب فروشی ها و خلاصه زیر فشار اطوار تهرونی ها به سمت زنانگی می رفت. قهوه خانه و زورخانه و شیره کش خانه جای اش را داده بود به کاباره لیدو، پیست دیزین و بولینگ عبدو. بزازی مش حبیب جای اش را داده بود به مغازه ی « شارل جردن ». غیرت جای اش را داده بود به قرتی بازی. الاغ سواری کنار رودخانه و صفای خرمن گاه دِه جای اش را داده بود به دود و دم قارقارک های خیابان های شهر. ان ها، ... ان ها همه گم شده بودند و به جای شان ... »

۰

*« ... شاه انگشت در جیب کوچک کت با کارتل های نفتی و هاور کرافت امریکایی فیلم دروازه ی تمدن بزرگ را می ساخت. فیلم با نمایش نور و صدا در خرابه های تخت جمشید شروع می شد، با سمفونی اندره کاستلو. یکهو تمام قد برابر دوربین می ایستاد. غربی ها را مسخره می کرد، به ان ها می گفت: شما چشم ابی ها... گاه خیرخواهانه از ان ها می خواست خودشان را اصلاح کنند...

هویدا با عصا و پیپ و ارکیده فیلم دیگری می ساخت. کارگران و زنان و دانشجویان هم همین طور. چریک ها فیلم نمی ساختند، اهل تی اتر خیابانی بودند، هفت تیر می بستند، مستشار امریکایی و سرهنگ ساواکی می کشتند. به بانک ها حمله می کردند و در اخر هم دفتر مجله ی « این هفته » را که عکس های بد بد منتشر می کرد، منفجر می کردند... »

---

* جملات داخل گیومه نقل به عینه اند از کتاب « تهران، شهر بی اسمان » نوشته ی « امیر حسن چهل تن»، که راوی ِ بر حقّ ِ قصه ی تصویری ِ تاریخ ملتی ست که با هر انقلاب، شور خالی می کنند و باز خود را تکرار می کنند، این می شود که اخر سر، فصل ها همه تکراری، مجلدات همه تکراری، کتیبه ها همه تکراری که اصلن تاریخ، همه تکراری...

بی تا- ۱۲/ مرداد / ۱۳۸۶