لیلی با من است
کلیه ی چپ ام درد می کند، خواب الوده ام و هر چه پرتر می خوابم باز توفیری حاصل نمی شود، فکرها هم از یَمین و یَسار امان می برند، من اما هی شیر داغ می کنم و با شکلات سر می کشم و وُلوم صدای یونانی آنّا ویسی را بالا و بالاتر می برم، کلمه ای از صوت اش نمی فهمم ولی با سوز جیغ هاش بالا و پایین می روم و این همه یعنی « انگار گفته بودی لیلی »، یک جایی، یک روزی همین حوالی: « ان چه سعی است من اندر طلب ات بنمایم .... ان قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد »، جدن انگار گفته بودی لیلی ...
بی تا - بیستم مرداد ماه / ۱۳۸۶
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 1:0 توسط بی تا
|