* « ...خدای عزیز!

پسرک مرد.

من هم چنان به هم دمی و سرگرم کردن اطفال بیمار خواهم پرداخت. اما دیگر برای هیچ کس مامی رز نخواهم بود. فقط اسکار بود که مرا مامی رز می دانست.

شمعی بود که امروز صبح خاموش شد. در نیم ساعتی که پدر و مادرش و من رفته بودیم قهوه ای بخوریم. او در غیبت ما مرد و من گمان می کنم که در انتظار همین چند دقیقه بود تا ما را از مشاهده ی مرگ خود معاف دارد. انگاری می خواست ما خشونت ِ کَنده شدن اش را از زندگی نبینیم. در حقیقت او بود که از ما مواظبت می کرد.

دل ام پر از درد است. اسکار در دل من جا داشت و من نمی توانم او را از دل ام بیرون کنم. تازه باید از ریختن اشک خودداری کنم. گریه ام را می گذارم برای امشب و خلوت خودم.

خدایا از تو تشکر می کنم که مرا با او اشنا کردی. او بود که مرا زنی شوخ و بذله گو کرد. به خاطر او بود که قصه های عجیب و غریب می ساختم و حتا کشتی گیر شدم. به یمن وجود او خنده رو و « نشاطْ اشنا » شدم. او به من کمک کرد تا به تو ایمان بیاورم. او مرا از عشق سرشار ساخت. رفتن او وجودم را می سوزاند. مرا به قدری غنی کرده است که تا اخر عمر تنگ دستی نخواهم شناخت.

به امید دیدار

مامی رز ...»*

* جملات داخل گیومه نقل به عینه اند از کتاب مجموعه ی سه داستان « گل های معرفت » ِ « اِریک اِمانوئل اشمیت » ترجمه ی سروش حبیبی، داستان ها شاه کار، ترجمه خوب و افاضات مترجم در پا ورقی ها الحق خواندنی. داستان دوم کتاب، « موسیو ابراهیم و گل های قران » است که پارسال همین حوالی در سالن چهارسوی تی آتر شهر تهران بر روی پرده بود، داستان مرا برد به « من » ِ ان روزهام که چه قدر حالا از هم فاصله گرفته ایم، باید یکی از همین روزها « من » های این چند ساله ی اخیرم را خط خطی کنم که به قول پرویز کلانتری ِنقاش « ادامه ی این خط را بگیر و بیا » و باز به قول اقای شفیعی کدکنی « تا کجا می برد این نقش ِ به دیوار مرا » ؟؟ که نوستالژیا خوراک روح من یکی ست، که جوهر قلم ام هم، که به قول رفیق عزیزی نوستالژیا گوهره ی جوان ِ جهان سومی ست که به دلیل ترس از اینده ی بی سرنوشت، هی گذشته اش را دست مالی می کند و ورز می دهد، شاید راست می گفت، القصه این که کتاب خواندنی ست...