Entry for August 23, 2007
 
این یکی روایت بی نظیر که در زیر هم امده، از متون فِیوریت ذهن من است . شمّه ای از قلم « ارکیده بهروزان » که به قولی: « گفت ای موسا دهان ام دوختی ... »
 
ان یکی جانور هم که در عکس امده، ذوالجنان، گربه ی خانگی خواهرم است.
 
با هم بخوانیم:
 
« زخم

...چطور می شد برايشان توضيح داد که روسری را چطور زير چانه گره بايد زد ، يا مقنعه که آنقدر به نظرشان وحشتناک ميرسيد ، در تمام سالهای مدرسه و دانشگاه لباس عادی تو بوده.چطور می شد توضيح داد که توی همان زندگی عادت کرده به تعيين تکليف ، آدمها تنوع می آفرينند و راهی برای ابراز خودشان پيدا می کنند... بالاخره فهميدم که توضيحی نبايد داد،هر توضيحی ناکافی بود. سرنوشت نسل من منحصر به خلوت خودمان است، تا توش نبوده باشی هيچ چيزش را نمی توانی بفهمی٫هيچ چيزش را. ازطرفی هم مهم نبود بفهمند يا نه. سوالهايشان هم معمولا از سر کنجکاوی بود، مثل ليزا که می پرسيد ما چه تفريحهايی داريم و من از انبوه رستورانها حرف ميزدم و از ميهمانی ها - توی خانه - و از کافی شاپ ها، سینما ، تئاتر، کنسرت و کوهنوردی. بعضی ها هم می پرسيدند چون جوابش را می دانستند، می پرسيدند تا مجبور شوی بگويی. من هم می گفتم. بدون سر افکندگی ، با اين توضيح که آنچه هست ، قانون حاکم بر ماست، نه فرهنگ ما.

گاهی رگه های تعصب را توی حرفهام می ديدم. وقتی که هيچ توجيهی برای کاری نبود، مثلا تعيين تکليف در حيطه خصوصی ترين بخشهای زندگی ت، يا برای پوشيدن آن پارچه سياه با آن سوراخ بزرگ روی صورتت که نمی توانستند اسمش را حتی تلفظ کنند..ولی نمی خواستم خم شوم. مانده بودم با اين غرور ايرانی. اينجور درددلها را بايد با خودمان می کرديم. دلم نمی خواست به اين موج بی رحم تبليغاتی دامن بزنم. برايشان می گفتم که موضوع آنقدرها هم جدی نيست . چطور می شد برايشان توضيح داد که من آن مقنعه را از شش سالگی می پوشيدم و به آن عادت داشتم. اما حالا، حالا که خيلی از بارها را از روی شانه ام برداشته ام، تازه دارم سنگينی شان را حس می کنم. تازه دارم حس می کنم که چقدر فشار بی منطق را تحمل کرده ام. فشار کنترل شدنها، فشار محدوديتها ، فشار ترس از همه چيز،از پليس،از مردم، از خانواده،و فشار آنهمه کشيده شدن بين بايدها و خواستنها. اما اينها رااينجا نبايد گفت، می شود تف سر بالا. توی آن خاک وضع فرق می کرد.اما اينجا ، نه .از آن گذشته ، ميان آنهمه چيز خوبی که ما داشتيم ، اينها بند می کردند به عجايب و نقايص زندگی نسل من. نمی گفتند غذای ايرانی، نمی گفتند هنر و ادب، نمی گفتند موسيقی.اينها را نمی گفتند ، چون نمی دانستند. همه آنچه اين نسل از من و سرزمينم می دانست،از اخبار بود ، و خلاصه می شد در جنگ ، تحريم‌، تروريسم و عمل جراحی جداسازی لاله و لادن . اين هم از حکايتهای تلخ روزگار بود...اما امثال استادم ، و همه آنهايی که سنی داشتند، وقتی حرف ايران می شد می گفتند پرشيا، می گفتند عمرخيام ، می گفتند فرش ايرانی ، می گفتند غذای ايرانی ، می گفتند مينياتور ، منبت ، خاتم ، معماری ، هنر ، موسيقی و تخت جمشيد.

تجربه عجيبی بود. وقتی آمدم،فکر می کردم بايد سفير فرهنگ سرزمينم باشم.هنوز هم همين فکر را دارم‌، به ويژه در چنين شهری که ترکيبی از همه فرهنگها را در خود دارد،آنهم دراصيل ترين شکل. اما خيلی زود فهميدم که اين کار،کار يک نفر تنها نبود.کار من نبود که با همه media بجنگم،نمی توانستم جلوی فعاليت القاعده را در ايران بگيرم،و يا قتل زهرا کاظمی را از بقيه پنهان کنم . مگر چقدر می شد گذشته را جار زد؟ و باز کار من نبود که ايران زمينی ديگربسازم - خارج ازايران نقشه جغرافيا - و اين انبوه جمعيت تحصيلکرده را جمع کنم يکجا. و کار من تنها نبود که نسل وطن نديده را علاقمند کنم به هنرو فرهنگ ايرانی، وقتی به زبانی ديگر بزرگ شوی، مدرسه بروی، بنويسی، بخوانی و فکر کنی، چطور می شود برايت قسم خورد که فارسی شکر است؟ اينها را بايد پذيرفت ،هرقدر هم تلخ باشد.

نميدانم عبارت نسل سوخته را اولين بار چه کسی به کار برد،اما در باور من  اين گوياترين تعريف از سرنوشت نسل من است. اين يکی را ديگر اصلا نمی شود برای اينها توضيح داد.گاهی که حرف از فرهنگ ايرانی می شود، دلم می گيرد. به خودم می گويم فرهنگ کدام ايران؟ فرهنگ ايران باستان؟فرهنگ ايران اسلامی؟ فرهنگ ايران قبل از ۵۷؟ فرهنگ بعد از انقلاب؟ اين آخری از همه پيچيده تر بود... پديده عجيب و غريبی که هر سرش به يک جا بند می شد. بخشی به اسلام - آنهم نه اسلام واقعی - ، بخشی به خفقان و نو آوريهای ناشی از آن‌،‌ بخشی به پس مانده خاطرات نسل قبلی ،‌ و بخشی به دنيای آنسوی ماهواره و اينترنت . ملغمه ای از همه چيز درست مثل آش شله قلمکار. ولنگاری مجازی بدون زيرساخت روشنفکری ، فقر عليرغم تحصيلات ، ثروت بدون فرهنگ تمول ، ماشينهای لوکس بدون فرهنگ رانندگی ، فساد بدون آموزش ابتدايی ترين چيزها ، و اينها پديده های منحصربه فرد زندگی نسل من بود. چطور می شد برای اينها توضيح داد که اضطراب کميته ، بسيج ، شب برگشتن از ميهمانی ، مشروب خوردن ، صدای موزيک توی ماشين و دوست بودن دخترها و پسرها يعنی چه . چه برسد به اضطراب پنهان کردن همه اينها از پدر و مادرهايی که خودشان در دوره متفاوتی جوانی کرده بودند..

آنچه بر سرزمين من رفته ، داستانی ست هوشمندانه ، منحصربفرد و جبران ناپذير.. 

تازه داشثم سنگينی آن بار را حس می کردم ، باری که ديگر روی شانه ام نبود. اما می دانستم که زخمهای عميق روی شانه ام هرگز خوب نخواهد شد .

بخشهايی از مجموعه( من ايرانی ام)

 

 مرداد ۸۲ »