هیچ وقت اصرار نکرده ام که آدم ها عین ِ شیرینی ِ تجربه ی ادبی - سینمایی و موسیقیایی ِ من را بچشند که هر بار متنی خواندم و کیفور شدم، فیلمی دیدم و تکان خوردم یا صدایی شنیدم و شیدا شدم به یک « بخوان » و « ببین » و « بشنو » قناعت کردم که صلاح مملکت ِ خویش خسروان دانند... این بار امّا از فیلمی می نویسم که ندیدن اش، جهالت مرکّب است:

« The Diving Bell and the Butterfly » ترجمه ی فرانسوی ِ فیلم ِ  « Le scaphandre et le papillon » است که پرده ای از داستان زندگی ِ « ژان دومینیک بابی » - سردبیر یکی از مشهورترین مجلات فرانسوی - است که به دنبال یک سکته ی وسیع مغزی به locked-in syndrome مبتلا می شود و دریافت و ادراک اش از دنیای پیرامون ِ ما بعد ِ حادثه را از دریچه ی چشم ِ چپ اش که هنوز می بیند با دویست هزار بار پلک زدن در کتابی می نویسد و ده روز بعد از انتشار کتاب در اثر aspiration pneumonia دنیای فانی را به مقصد ِ دَرَک بدرود می گوید.

از بی نظیر ترین صحنه های فیلم، سکانس هایی هستند که یا گفتارْدرمان گر یا معشوقه و یا همسر سابق ِ ژان، حروف الفبا را برای اش می خوانند و او به شنیدن ِ حرفی که مدّ ِ نظرش است با چشم چپ که هنوز عضلات اش قوه دارند، پلک می زند و گفتارْدرمان گر، معشوقه و همسر سابق آن یک حرف را می نویسند و باز از نو تمام حروف الفبا را می خوانند تا ژان باز پلک بزند بَل حروف کنار ِ هم کلمه شوند و کلمات کنار هم معنا شوند و به خورد ِ من و ما بروند.

دگردیسی ِ روحی ِ خود ِ ژان هم به مرور زمان مشهود است. اول بار، گفتارْدرمانگرش را با همین شیوه ی تکلم می گوید: « je veux mourir » یعنی که می خواهم بمیرم. کمی دورتر در مقام سپاس، او را می گوید: « مرسی » و در یک صحنه ی « تاچینگ »، همین ژان ِ علیل در حضور ِ همسر ِ سابق اش که از یک سو حروف الفبا را برای او می خواند و از دیگر سو، کلمات ژان را برای معشوقه اش پای تلفن هجّی می کند، می گوید: « chaque jour je t'attende » یعنی که هر روز منتظرت هستم و همسر سابق که به شنیدن این جمله و به وقت مخابره اش به آن سوی خط، درجا از گریه می شکند.

موسیقی متن فیلم هم یا صدای ِ به جای ِ پیانو است یا صدای یکی از این ترانه های سانتیمانتال ِفرانسوی ... فیلم را ببینیم و این یک جمله ی فروغ را دو بار بخوانیم، ده بار بخوانیم که اصلن آن قدَرَی بخوانیم که همیشه یادمان بماند:

« در دنیا زشتی کم نیست. زشتی ها بیش تر می بود اگر آدمی بر آن ها چشم می بست. امّا آدمی همیشه چاره ساز است » ...

 

پانگاشت یکم: این که خرداد کِی رسید، من نفهمیدم، خیالی نیست البتّه که من خیلی چیزهای دیگر را هم نفهمیدم. به هر حال از امروز تا دو ماه، انترن داخلی ام، از امروز تا سه هفته بخش قلب ام و این، همه ی لطف زندگی ست ...

بی تا - سوم خرداد ماه ِ ۸۷